تبليغاتX
این سه خط
هنوز زنده ام دلایل زیادی برای زنده بودن دارم اولینش این است که موجود کوچکی به بودنم نیاز دارد

و آخرینش این است که جرأت انجام کاری که به زندگیم پایان دهد را ندارم. اما زندگی فقط دلیل نمی

خواهد من هیچ انگیزه ای برای زندگی ندارم من پوچم من هیچم و نمی فهمم چرا هنوز دوستم دارد؟

+ نوشته شده در  شنبه چهارم تیر 1390ساعت 18:43  توسط شهرزاد | 
نه این که فکر کنید به من ظلم شده نه! هر داور منصفی رأی به اخراج من می دهد از این بازی

حساس. مهم برای من با او بودن بود فارغ از چگونه بودنش و مهم برای او چه بودن من! نبودم

آن چه باید باشم و عاقبت خسته شد هم بازی ام از این همه خطای غیر عمد اما نابخشودنی.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 15:7  توسط شهرزاد | 
کسی هست که نه دوستش دارم که عاشقانه می پرستمش و آماده ام تا به اشاره ای زندگیم را به

پایش بریزم و می پنداشتم او نیز دوستم دارد هر چند کمتر و شادمان بودم از این احساسش و

اکنون... جور دیگریست این واقعیت لعنتی! دارم بدبختی را با تمام وجودم مزمزه می کنم. وای برمن!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 12:6  توسط شهرزاد | 
انتظار تمام شد. مینوی ما آمد و بوی بهشت خانه مان را پر کرد. 10 روز است که چشمانم مدام

مینو را می بیند و گوشهایم مدام مینو را می شنود و فکرم مدام مینو را می اندیشد. و من   

احساس می کنم مادر بودن که تا کنون هیچ درکی از آن نداشتم یعنی همین! و چه زیباست.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 19:34  توسط شهرزاد | 
قرار است هویتش باشد قرار است با شنیدنش سر برگرداند و لبخند بزند قرار است با آن زندگی کند

یک عمر و این انتخاب ماست کمکم کنید بهترین باشد: نیوشا: باشد که بهترینها را بیاموزد روشنک:

روشنایی زندگیمان باشدمینو:بهشتی باشد و بهشتی زندگی کندگلاره:نور چشممان باشد و بماند.   

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 18:32  توسط شهرزاد | 

هیچ کس نخواهد فهمید چرا گریه این چنین در وجودم فرو نشست و خنده در تک تک اعضایم رویید

جزتو! ومن هم هرگز نمیفهم از کجا می دانی که چه وقت چگونه باشی تا رنگ خوشبختی بپاشد در

زندگیم.تو با من مهربان باشی همه دردهای دنیا قابل تحمل میشود وشاید فراموش ویا حتی شیرین!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 17:27  توسط شهرزاد | 
شدیداً دندان دردم سرما خوردم سرم به سنگینی کوه شده و البته اجازه استفاده از مسکن را ندارم.

شبها خوابم نمی برد و آن قدر سنگینم که پهلو به پهلو شدن هم سخت شده. ورم دارم زشت شده

ام و از همه اینها که بگذریم حال روحی خوبی ندارم اشکهایم آماده چکیدن است. دعا کنید بگذرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389ساعت 16:14  توسط شهرزاد | 

دروغ چرا؟ از پاییز بدم می آید. از روزهای کوتاه و غروب کشدار و صدای کلاغ ها که گویی کسی را

مسخره می کنند و شاید مرا...و حتی از نقاشی رنگی برگها که انصافا هنرمندانه و زیباست.همیشه

گامهای پاییزی ام را آرام برمی دارم مبادا صدای خش خش برگهای بی جان سوهان روحم شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت 19:13  توسط شهرزاد | 

بیست و پنج ساله است ازدواج کرده چند ماهی می شود. می گوید خوشبخت است ولی فکر میکند

زود ازدواج کرده و با حسرت از تجربه های مجردی می گوید که وقت نکرده مزه اش را بچشد. با خودم

فکر میکنم که در هجده سالگی تنها تجربه مجردی ام یک خواستگاری یک عشق و یک بله بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 18:37  توسط شهرزاد | 
دلم برای دخترم تنگ شده یک دلتنگی عجیب که تا به حال تجربه اش نکردم گویا سال ها ندیدمش!

دلم لک زده برای نگاه کنجکاوش و برای لبخند معصومانه اش. باباش هم دلتنگه. این روزها مدام

می پرسه پس دختر نازم کی میاد؟ و من جواب میدم دو ماه دیگه میاد. یعنی به دنیا میاد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 19:44  توسط شهرزاد |